راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

خريد فرش براي اتاق راميلا

    يه چند روزي بود تصميم گرفته بوديم كه براي اتاق راميلا يه فرش بگيريم بخاطر اين ديروز بعد از ظهر آماده شديم رفتيم بازار بزرگ فرش رضا و حسابي تاب خورديم فرشهاشو ديديم ولي زياد به دلم ننشستند به نظرم خيلي قشنگ نبودن، ديدين بعضي اوقات وقتي ميخوايد يه چيزي بگيريد تا به دلتون نشينه نمي خريد، حتي ممكنه  از اون وسيله اي كه ميخوايد بخريد هزار بار و هزار جا هم ديده باشيد ولي تا به دلتون نشينه يه جورايي چشمتون را نگيره نمي خريد، به خاطر اين من هم راستيش اصلاً فرشهاي بازار فرش چشمم رو نگرفتن يا جرقه اي ايجاد نكرد كه باعث بشه من فرشي را انتخاب كنم و بخرم، شايد گذاشتم براي يه وقت ديگه اي، راستي يادم رفت بگم تو اين مدتي كه بازار بزرگ فرش بوديم رام...
30 بهمن 1390

پارک رفتن و دوست جدید

  دیروز بعد از ظهر رفتیم عکاسی که هم عکس جدید از جوجو کوچولو بگیریم و هم عکسایی که قبلاً گرفته بود رو نگاه کنیم تا برامون چاپ کنند که رامیلا خانم آماده کردم که عکس بگیره ولی از صدای دوربین و نورش ترسید گفت ترسیدم و هر کاری که کردیم نگذاشت عکس بگیریم زیاد حوصله نداشت بعد از اون هم بردیمش پارک و حسابی راه بردمونو و بازی کرد با بچه های تو پارک بازیگوشی کرد و دوست شد .          ...
16 آبان 1390

ناز کردن های رامیلا خانم

حدود یک هفته ای هست که این برنامه جوجو کوچولوی ما شده، ماجرای از این قرار که روز 16/7/90 شنبه بود که رامیلا خانم تا ساعت 4 صبح بیدار موندو رو تخت بالا و پایین می پرید ساعت 4 هم که میخواست بخوابه اینقدر جابجا می شد و تکون می خورد که تا صبح اصلاً نخوابیدم از اونور هم باید ساعت 6 بیدار می شدم تا حاضر بشیم و صبحانه بخوریم تا بریم سرکار از اونجایی که اصلاً نخوابیدم دم صبح خوابم برد و هر چقدر ساعت زنگ زد متوجه نشده بودم وقتی پریدم از خواب ساعت 6:30 صبح شده بود تا بلند شدیم و آماده شدیم که بریم سرکار ساعت 7 بود راستی یادم رفت که بگم بابا اتا هم چون مأموریت رفته بود وقتی برگشت ساعت 12:30 شب شده بود ب...
4 آبان 1390

غذا خوردن

حالا ديگه راميلا كوچولو خانم شده خودش مي شينه غذا مي خوره الهي مامان قربونت بشه ، فدات بشم با اين طرز قاشق گرفتنت .   اين عكسها مربوط به 1 سال و 5 ماهگي راميلا در مورخ 15/5/90 مي باشد .    عزيز دلم قربون اين ناز كردن و ادا در آوردن هات .   تازه راميلا از خواب بيدار شده بود به قول معروف يك چرت بعد از ظهري زد و وقتي بيدار شد خيلي گرسنش بود من هم مشغول درست كردن سالاد بودم كه كنار غذا بزارم سر سفره راميلا، از اون جايي راميلا خانم سالاد خيلي دوست داره تا چشمش افتاد به ظرف سالاد نشست يك كاسه دل سير سالاد خورد. من هم چون ديدمش با وله م...
17 مرداد 1390
1